تبليغاتX
تـــــنــــهــــــای وحـــــــــــشــــی

تـــــنــــهــــــای وحـــــــــــشــــی

باران بهانه بود تا تو زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی و گل دوستی در میانمان شکوفه کند

 

 


من از تو فقط وفاداری می طلبم

من از پشت شیشه های احساس نام تو را فریاد زدم  آن هنگام که عشق تو در دلم

جوانه زد پنداشتم یار سفرکرده ای در این راه پرپیچ و خم دارم روزها و شب ها بود

 در پی این یار سفر کرده میگشتم به یادش بودم

 در تمام ثانیه ها آن هنگام که درد بی درمانم را به عشقم گفتم با کلمات زیبایش عطوفتش را نثارم کرد

من از او چیزی نمی خواهم جز عشق که همیشه تقدیم نگاه های هم کنیم و تا ابد عاشق باقی بمانیم 

 من از او چیزی جر محبت نمی خواهم که در لحظات تلخ زندگی محبت را فراموش نکنیم من از او 

چیزی جز باهم بودن نمی خواهم تا در لحظات دلتنگی حس غربت چشمهایم را بارانی نکند من از او

 چیزی جز وفاداری نمیخواهم و بس ...

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

 

 

 

بیابان خسته دل دیگر تشنه انتظار نیست گویی غریبی اشنا از کوی دربه دران راهی شده و رو به سوی

 بیابان دارد اری بشو این صدای همان رهگذر اشناست او با هزاران هزار خاطره و هزاران هزار گلهای

عطراگین نیلوفر بر پیشواز دلرباترین معشوقش می اید او می اید تا با امدنش بر دفتر خاطرات عشق

 گلبرگی از انتظار این دو عشاق را کم رنگ تر کند و ره این دو دیوانه را کوتاهتر کند تا با امیدی سرشار از

عشق بر انتظار روز وصال بنشینند

امشب از بیابان بوی اشنا میاید اوست که در راه است با پاهای برهنه و خسته به راه افتاده ثانیه ها در

 گذرند و معشوقش در حسرت دیدار. او رسید و معشوقش ناله کنان او را دید و به اغوش او شتافت

ارامش ان عاشق در ان هنگام در  کلمات و جملات کوتاه و ساده ما نمیگنجد

ردپای اشنا میاید من به دنبال اویم و او هراسان به دنبال من

با رالهی من و او حسرت دیدار همیم حسرت تماشای چشمان همیم ما را در این سکوت بی پروای شب

 تنها و عاجز نگذار

آمین

نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

                                                      بدون شرح!!!!!!

 

                                 girl.gif

نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

مزاحم تلفنی

 

الو سلام منزل خداست ؟

اين منم مزاحمي که آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز ؛ پشت خط در انتظار يک صداست

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست ؟

الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست ؟

چرا صدايتان نمي رسد کمي بلند تر صداي من چطور ؟ خوب و صاف و واضح و رساست ؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست

دل مرا بخوان به سوي خود تا سبک شوم پناهگاه اين دل شکسته وخسته من باش

الو مرا ببخش ، باز هم مزاحمت شدم ... دوباره زنگ مي زنم ، دوباره ، تا خدا خداست

نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

مشـق عشـــــــــــــــــــق

جغرافیای ِ کوچک من  بازوان توست ای کاش تنگ تر شود این سرزمین من

 

یک آفتاب عاشـــــقم ...

صدایت میزنم...

 
صدایت میزنم...

من از نگاه خسته ساربان تو را میپرسم ...من یک راه طولانی

انتظارم..با غبار خستگی آه میکشم آه...آهِ من در هوا می پیچد

هیچکس نمیداند شاید در این آهِ پنهانم

صدایت میزنم...

در سکوت بی انتهای شب صدایم میپیچد..این صدا چه غمگین است

چه تنهاست...یک ستاره به من اشاره کرد او صدایم را شنیده...

چه می گوید؟انگار مرا به میهمانیِ  ستاره ها میخواند آه...آری می آیم

چه غوغاییست...تماشاییست...از تک تک نگاه های نور تو را

می پرسم...هیچ نمی گویند...هیچ نمی دانند

آه... آنها نمی دانند که من تو را

یک آسمان عاشقم...

تو را که یک آسمان ستاره بودی

عاشقانه به باغ ذهن میروم آرام در می گشایم...صدایت میزنم

آرام...آرام...صدایم در هوای باغ سبز میشود...

غنچه های خاطره بیدارمیشوند.آنها این صدا را میشناسند...

این صدا یک سبز بیدار است.. این صدا چه امیدوار است

به غنچه هالبخند میزنم از تک تک نگاه های سبز تو را میپرسم

چه آرامندچه صبور...

تا شکفتن آنها صبر میکنم میدانم درقلب آنها نیز تو یک خاطره ای

غنچه ها را یک به یک میبویم درخانه متروک قلبم عطر تو می پیچد زنده میشوم...

ذره های زندگی من بوی تورا میگیرد.. غنچه ای میشوم در انتظار

شکفتن غنچه ها میدانند من تورا

یک باغ می ستایم...



تورا که یک ذهن خاطره ای آه خاطره چه آسان میماند...

صدایت میزنم..دوباره...دوباره... نام تو در دالان های سرد انتظار میپیچد

نام تو بر همه نشانه های هستی ثبت میشود...

نام تو در قلب من سبز میشود من سبز میشوم تا خورشید میروم پر از

جوانه های نور میشوم آری من

تو را یک خورشید عاشقم...

تو را که یک روز نور بودی

صدایت میزنم... از لا به لای خواب های آشفته شب از یک هیا هوی

گیج سیاه از حنجرهء آوازه خوانی شبگرد با فریادهای تب آلود صدایت

میزنم من تو را...

از صبح می خواهم...

من از ابر تیره اندوه در هوای سرد تنهایی صدایت میزنم... بر فراز خانه

های تاریک شب باران میشوم میبارم من


از باران تورا میخواهم...

تو را که یک باران ترانه بودی

از بام یک سپیده... از گلدسته یک عشق... از ایوان گرم خورشید

صدایت میزنم تو را با سلام یک روز به آغاز می خوانم

تو را که سپیده آغاز من بودی...

تو را که از چراهای نا تمام من خسته ای

صدایت میزنم صدایم...

یک آبی جاریست یک سیاه غمگین است یک باران ترانه تنهاییست

آه...صدایم آواز شکیباییست

آری من تو را یک آفتاب عاشقم...

 http://www.desicomments.com/graphics/goodbye/13.gif
 

نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

خیابان خواب‌ها  

باز بـــوی باورم خـــــاکستریست / واژه هـــای دفتــرم خاکستریست

پیش از ایــنها حـــال دیگر داشـتم / هرچــه میگفتند  بـــــاور داشــتم

مــا به رنگی ساده عادت داشتیم / ریشـــه در گنـــج قناعت داشتیم

پیرهـا زهــر هـلاهــل خـورده انــد / عشق ورزان مـهر باطل خـورده اند

باز هم بحث عقیل و مـرتضی ست / آهن تفتــیده ی مــولا کجـــــاست

نه  فقط حرفی از آهن مانده است / شمع بیت المال روشن مانده است

با خــــودم گفتم تو عاشق نیستی / آگـــــه از ســــرّ شقـــایق نیستی

غــرق در دریــا شدن کار تو نیست / شیعه مـــولا شــدن کــارتو نیست

بین جــمع ایســـــتاده بـر نمـــــاز / ابن ملجــــم هـــــا فـــراوانند بــاز

خواستم چیزی بگویم د یــــر شد / واژه هایم طعــمه ی تکفیــر شـد

قصه ی نـــا گفته بسیار است باز / دردهـــا خـروار خــروار است بـــاز

دستهارا  باز در شبـــهای ســـرد / هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد

مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها / می رسد ته مانده ی بشقابــــها

سر به لاک خویش بردیم ای دریغ / نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ

قصّـه هــای خوب رفت از یادهـــا / بی خبر مـــاند یم از بـــنیادهــــا

صحبت از عدل و عدالت نابجاست / ســــود در بازار ابن الو قــتهاست

گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا / خسته ام خسته از این تکرارهـــا

ای کــــه می آیدصدای گــریه ات / نیمه شـــبها از پس د یوار هـــــا

گــــیر خواهد کــــرد روزی روزیت / در گلـــوی مــال مـردم خوارهـــا

من بــه در گفتم ولیکن بشنوند / نکته هـــا را مـو به مو دیوارهــــا

نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

 

 

 تنها تویی در آسمان قلبم

 

تنها تویی در آسمان قلبم

که مثل ستاره میدرخشی در شبهای تیره و تارم

که هر سحرگاه مثل خورشید طلوع میکنی در دل قلب عاشقم

با طلوع تو ای خورشید من ، غمی دیگر در دلم نیست

احساس آرامش میکنم وقتی که تو نورانی کرده ای سرزمین قلبم را

تنها تویی در آسمان قلبم

که مثل پرنده ای پرواز میکنی در قلبم ، اوج میگیری در آسمان آبی احساسم و

مرا به بالاترین نقطه ی عشق میرسانی

تنها تویی در آسمان قلبم

تویی که مثل باران میباری بر کویر تشنه ی قلب عاشقم و

عاشقتر میکنی مرا با طراوت قطره های مهربانت

تنها تویی در سرزمین احساسم

تویی که هر لحظه قدم برمیداری بر خاک دلم ، از جنس عشق میشود خاک این سرزمینی

که روزگاری بود هیچ رهگذری از آن عبور نمیکرد

آری روزگاری بود که هیچ ستاره ای در آسمان قلبم نمیدرخشید

هیچ خورشیدی طلوع نمیکرد

تنهایی بود و تنهایی ، آمدی و گفتی که از جنس مایی

عشق را میشناسی ، همیشه با ما می مانی

من و قلبم نیز تو را باور کردیم ، در آسمان آبی احساس جشن عشق را برپا کردیم...

تنها تویی در قلب پر از احساسم

تنها تو خواهی ماند در آسمان قلبم 

**********************************************************

برای دیدن  قطعات عاشقانه جدید و زیبا به ادامه مطالب بروید


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

شعری بسیار زیبا از شاملو:

 

کفشهایت چه خوشبختند
در

پا به پای تو
مثل چشمهایم

هستی و ُ
نمی بینم ات


تو می چسبی
مثل بوی پیپ

برای دیگران
به اجبار زندگی ست

دوستت دارم ها
حالا تو هی بگو


” تویی زندگی م “
از تو نه شعری می خواهم وُ

نه نگاهی
گاهی فقط

یک لبخند / یک لبخند
برایم بخند

///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد

كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد

كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد

كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد


كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد


كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد

كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد

بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد

كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد

كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد

كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد

در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد


///////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

با درودی به خانه می آیی و
با بدرودی


خانه را ترک می گویی
ای سازنده!

لحظه ی ِ عمر ِ من
به جز فاصله یِ میان این درود و بدرود نیست:

این آن لحظه ی ِ واقعی ست
که لحظه ی ِ دیگر را انتظار می کشد.

نوسانی در لنگر ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار می کشد.

گامی است پیش از گامی دیگر
که جاده را بیدار می کند.

تداومی است که زمان مرا می سازد
لحظه ای است که عمر ِ مرا سرشار می
کند

نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

 
 
فاصله ها......

مردن و گم شدن از ماست نه از فاصله ها..............

دل از اینهاست که تنهاست نه از فاصله ها............

گرچه دیگر همه جا پر زجدایی شده است.............

مشکل از طاقت دلها ست نه از فاصله ها................

 
 
********************************************************************
 
 
سایه سبز خدا در قفس امروزست....

گفتگوها دارم که اگر واژه توان داشت ترا می گفتم

واژه ها دارم در سر که اگر...

خلوتی بود و دلی بود ترا می گفتم

دارم از کوچه آن خاطره ها می گذرم

گوش کن گوش...

ترا می گویم

تو که همدردی و همدل

تو که معنای بهاری و بهاری و بهار

همزبانی

و چه می دانم در کجائی و کجائی است دلت

این قدر هست که از جنس منی و همزبانی

می توانم به تو از دورترین نقطه خاک با کلامی برسانم

عالمی واژه و حرف و سخن و خاطره را

و بگویم...

تو بدانی که چه می گویم

و بگویم: صد سال بهتر از این...

و نخندی به امیدی که مراست

و بدانی که بهار

سایه سبز خدا در قفس امروزست.......

 

********************************************************************

عشق را به نقش کشیدم بی آنکه کسی بداند

شب را در فراقت گریستم بی آنکه کسی بداند

چشمانم را به در دوختم بی آنکه کسی بداند

همه هستیم را به پایت ریختم بی آنکه کسی بداند

شعرهایم را زعشقت نوشتم بی آنکه کسی بداند

قلبم را به نامت نوشتم بی آنکه کسی بداند

راه وصالت را باز کردم بی آنکه کسی بداند

اما تو نیامدی و من شکستم و همه دانستند....

 

********************************************************************

قلم در دست گرفتن برای دستم تکراری است...

دوست داشتن را دوست ندارم...

خاطر خواه شدن را نمیخواهم...

شعرهایم احساسی ندارد...

رنگ و بویی از تو در آن نیست...

دیگر اشکم برای تو نمی بارد...

قلبم شکسته نمیشود...

دیگر شب ها آسوده می خوابم....

آرزوی تو در سرم نیست...

حالا دیگر دنیا را میبینم...

پدر و مادرم را میبینم...

دوستانم را میبینم...

حالا دیگر جایی برای دوست داشتن آنها در قلبم هست...

حالا دیگر اشکهایم را به پای خودم می ریزم...

قلبم را از نو میسازم...

رنگ و بوی عشق را به آن میدهم...

اما نه از نوع عشق تو...

باز شعر را از سر میگیرم...

باز قلم را در دست میگیرم...

اما دیگر برای تو نمینویسم...

مینویسم...:

عشق، عاشق پیشه می خواهد نه همه کس...

 

********************************************************************
 
 
نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

 

 

خلقت

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.

فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ »

خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را دیده ای ؟ »

او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.



باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند..



باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.



بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.



و شش جفت دست داشته باشد.



فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.



گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »



خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.



تازه به این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها. »


خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.



یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،



از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.



یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!



و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،



بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.



فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.



« این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید » .



خداوند فرمود : نمی شود !!



چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.



از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند



و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.



فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.



« اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی » .



« بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند



و زحمت بکشد . »



فرشته پرسید : « فکر هم می تواند بکند ؟ »



خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »



آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.



« ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید. »



خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نیست، اشک است. »



فرشته پرسید : « اشک دیگر چیست ؟ »



خداوند گفت : « اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش. »



فرشته متاثر شد



شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.



زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کند.



همواره بچه ها را به دندان می کشند.



سختی ها را بهتر تحمل می کنند.



بار زندگی را به دوش می کشند،



ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.



وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.



وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.



وقتی خوشحالند گریه می کنند.



و وقتی عصبانی اند می خندند.



برای آنچه باور دارند می جنگند.



در مقابل بی عدالتی می ایستند.



وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، « نه » نمی پذیرند.



بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.



برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.



بدون قید و شرط دوست می دارند.



وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.



در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.



در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،



با این حال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.



آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند و برای شما ایمیل می فرستند



که نشان تان بدهند چه قدر برای شان مهم هستید.



قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.



زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.



می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد.



کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است،



آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند.



زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند.

 

 

نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

پیش بینی نتایج لیگ برتر ایران با عضویت در:

 

                                                

 

 

 طرفداران
 
 
 
 
 
نتایج آنلاین فوتبال لیگ برتر ایران
 
 
 
نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

 

 

      معـــنـــای عــــشــــق

 

                                                                    

عشق یعنی مستی و دیوانگی 
           عشق یعنی با جهان بیگانگی

                                                   عشق یعنی شب نخفتن تا سحر

                                                                         عشق یعنی سجده ها با چشم تر 

                                                                        عشق یعنی سر به دیوار آویختن

                                                             عشق یعنی اشک حسرت ریختن

                                                   عشق یعنی در جهان رسوا شدن

                              عشق یعنی مست و بی پروا شدن

               عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن

                                            عشق یعنی انتظار و انتظار عشق یعنی هر چه بینی عکس یار 

                                                      عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراقش سوختن

                                                                            عشق یعنی لحظه های التهاب
 

     عشق یعنی لحظه های ناب ناب                    عشق یعنی سوز نی آه شبان

     عشق یعنی معنی رنگین کمان                      عشق یعنی شاعری دلسوخته

        عشق یعنی آتشی افروخته                            عشق یعنی با گلی گفتن سخن

                                      عشق یعنی خون لاله بر چمن

                عشق یعنی شعله بر خرمن زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

 عشق یعنی یک تیمم یک نماز عشق یعنی عالمی راز و نیاز

        عشق یعنی با پرستو پر زدن عشق یعنی آب بر آذر زدن

            عشق یعنی چون محمد پا به راه

                  عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

                                                                                 عشق یعنی بیستون کندن به دست

                                                        عشق یعنی زاهد اما بت پرست

                          عشق یعنی همچو من شد اینشدن

           عشق یعنی قطره دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون

 عشق یعنی درد و محنت در درون 

                                     عشق یعنی یک تبلور یک سرود عشق یعنی یک سلام و یک درود

 



                                              " عشق آمدنی بود نه آموختنی"

 

 

 

تشکر :                                "M"

 

متشکرم :

          برای همه وقت هایی که به تو احتیاج داشتم و تو با من بودی           

       برای همه وقت هایی که باعث راحتی و آسایش من هستی       

              برای همه وقت هایی که به من شهامت و جرأت دادی    

       برای همه وقت هایی که به من شهامت و جرأت دادی            

         برای همه وقت هایی که به حرف هایم گوش کردی           

         برای همه وقت هایی که خواستی در کنارم باشی      

         برای همه وقت هایی که مرا به خنده واداشتی       

         برای همه وقت هایی که با من به گردش آمدی           

         برای همه وقت هایی که گفتی "دوستت دارم"        

      برای همه وقت هایی که با من شریک شدی          

        برای همه وقت هایی که به من اعتماد کردی       

          برای همه وقت هایی که به من دلداری دادی       

        برای همه وقت هایی که برایم شادی آوردی        

      برای همه وقت هایی که مرا تحسین کردی      

       برای همه وقت هایی که در فکر من بودی       

        برای همه وقت هایی که دلتنگم بودی      

 

بخاطرهمه این ها، هیچ وقت فراموش نکن که همیشه برای گوش دادن به حرف هایت

آمادگی دارم

من مثل کتابی گشوده برایت خواهم بودفقط کافی است چیزی ازمن بخواهی بلافاصله 

ازآن تو خواهد شد

می خواهم اوقاتم را در کنار تو باشم ،در دنیا تو از هر چیزی برایم مهمتر هستی

تو همیشه برای من شادی می آوری به خصوص وقتی که لبخند بر لب داری

برای همه وقت هایی که در چشمانم نگریستی و صدای قلبم را شنیدی

   هر وقت که احتیاج به درد و دل داشتی روی من حساب کن   

من همیشه برای تو این جا هستم و دلم برایت تنگ است

همیشه دوستت دارم، چه به زبان بیاورم چه نیاورم

تو در تمام ضربان های قلبم حضور داری

همین الان در فکر تو هستم

همیشه پشتیبانت هستم 

 *دوستت دارم*

                                     

 

              

نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

 

 

آه خدا دلم گرفته ...

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند ؟

شده تا حالا یه جا بشینی کز کنی کنار پنجره ، اونم تو تاریکی شب فقط زیر نور مهتاب اشک ریزان بنویسی و بنویسی به آن امید که شاید کمی از داغ دلت کاسته شود ؟

  خداوندا ، سپاس تو را به هر آنچه بر من عطا کردی و از هر آنچه دریغم داشتی که میدانم از من به من نزدیک تری و میدانم که بهتر از هر کس نیازم را میدانی و میدانم هر آنچه از خوبی به من رسد از آن توست و هر آنچه بدی رسد از جانب من !

   پروردگارا ، بی تو پست ترین موجودات روی زمینم و بی تو کجا روم چرا که علت تویی و من معلول و معلول کجا هست آن زمان که علت نیست ؟

   معبودا ، گاه می اندیشم که از فرط گناهان کجا روم که مرا نبینی و شرمنده ات نشوم ؟ می روم در ریزترین مکان ها پنهان می شوم و بعد به یاد می آورم که گفته ای : لا یمکن الفرار من حکومته ...

   مهربانا ، کاش بمانی در کنارم و مرا لحظه ای به خود وانگذاری که آن زمان با نیستی قرین خواهم شد و نیستی که ببینی چگونه در آتش هجران تو می سوزم و می سوزم ...

آه خدا بر من و جهانیان منت نهادی و مخلوقی خلق کردی که در راه تو همه چیزش را داد ، و آن زمان که دیگر هیچ نداشت ، خودش را داد که برای پاداش به چنین مخلوقی همه چیزت را به رسم عدالت میدادی و همه چیز تو خدایی توست که اگر مقام خدایی عطایی بود تردید نداشتم که این کار را میکردی ...

خداوندا و پشت سر این مخلوق هدیه ای دیگر عطا کردی که بی او دیگر کربلایی نمی بود . در آمدن به دنیا از سرورش پیشی نگرفت که او را حتی یک روز در این دنیا تنها نگذاشت ... و برادر شد و رفت .

و خداوندا پس از اینان کسی را فرستادی که صورتش از عبادت تو زرد و در چهره اش آثار اذیت بی خدایان هوایدا بود .. او سرور ساجدین است .

خدایا تو را سپاس برای همه ی لطف ها و نعمت هایی که بدون استحقاق بخشیدی . گاه وقتی می بینم که این چنین در حمد تو نا توانند و خود را بد بخت ترین موجودات می خوانند دلم میگیرد . دلم از این همه نا شکری و اسراف میمیرد و با خود میگویم : آه خدا دلت نگرفت ؟ از ما بنده ها خسته نشدی ؟؟

و بعد می شنوم که گفته ای : خداوند با صابران است ...

این همه محبت تا کی ؟! که تو مهربان ترین مهربانانی و تو بخشنده ترین بخشندگانی

پس به همان لطفی که داری و به کرم و بزرگواری خودت ای کسی که تا صدایش می کنم اجابتم میکند ، مرا ببخش و مرا پاک گردان چون نوزادی که از مادر متولد شده و مرا بیامرز و بیش از این در آتش دوری مولایم نسوزانم .

و خدایا به حق این روز عزیز صاحبمان را برسان که می بینم همگان سخت به او نیازمندیم ... آشکارا می بینم !

در راه عشق گر برود جان ما چه باک ؟                                          ای دل تو آن عزیز تر از جان نگاه دار

ما با امید صبح وصال تو زنده ایم                                                ما را ز هول این شب هجران نگاه دار

نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

 

 

 

 از تمام دنیا تنها همین قلب كوچك را دارم ، همین و بس!

عزیزم تا پایان با تو می مانم چونكه تنها تو هستی كه

معنای واقعی عشق را به من ابراز كردی و آموختی!

آموختی كه عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن!

عزیزم به جز تو كسی برای من دوست داشتنی نیست و

به جز تو كسی لایق این قلب بی طاقت من نیست

هر جای دنیا كه هستی بدان كه در این دنیای بزرگ

كسی هست كه عاشق و دیوانه تو می باشد !

هر جای دنیا كه هستی بدان كه من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و

در آغوش خود بفشارم!

 

 


نبودش 

عاشق       عاشق تر

نبود در تار و پودش    دیدی گفت عاشقه عاشق

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ٬ تموم خونه دیدار این خونه

فقط خوابه ٬  تو که رفتی هوای خونه تب داره ٬   داره از در و دیوارش غم

عشق تو می باره ٬ دارم می میرم از بس غصه خوردم ٬   بیا برگرد تا از عشقت

نمردم ٬ همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت ٬ دیدی رفت و دل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن ٬ به جای کفتر و گنجشک کلاغای

سیاه پوشن   ٬     چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی   ٬  دیگه ساعت رو

طاقچه شده کارش فراموشی  ٬  شده کارش فراموشی ٬   دیگه بارون نمی

باره اگر چه ابر سیاه  ٬  تو که نیستی توی این خونه  ٬  دیگه آشفته

بازاریست ٬ تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ٬ دیگه از

رنگ و رو رفته ٬ کوچه و خیابون ها  ٬ من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر کردیم٬از دشت شقایقها٬با عشق گذر کردیم

گفتم اگه من مردم ٬ چقدر به من وفا داری ٬ عشقو

به فراموشی   ٬  چند روزه تو می سپاری

گفتم که تو می دونی ٬ سر خاک

تو می میرم   ٬   ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

تو

 

 

 

 

(برایت نوشتم تا بدانی دور از تو چه میکشم )

 

دیشب دور از تو قلم برداشته و متن زیر را برایت نوشتم تا بدانی دور از تو چه می كشم .

من نمی گویم با من حرف نزنی می میرم ولی اگه حرف بزنی زنده می مونم

حالا احساس امشبم را بخوان :

تو شب را با بالش خیس از اشك بسر كردن و از ترس اینكه

دلدارت دور از تو چه می كند و دستت را بی هوا به سویش كه دردسترست نیست دراز كردن

وخود را در حفره های تنهایی یافتن را تا حالا حس كرده ای ؟؟؟

تو برای گریه كردن منتظر اشك شدن و بی دوست بودن را با تمام وجود

در یافتن و با حسرتهای بی پایان به امید اینكه روزی شاید

فقط یه جمله محبت آمیز از او بخوانی و بیهودگی این انتظاررا تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟

به كسی دل بستن و دور از شهوت شبها را با موزیك حسرت و ترنم اشك به صبح رساندن

و تك تك امیدهای به یاس تبدیل شده دلت را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟

تو زندگی كردن با روح دوست و شبها را به یاد مهتاب رویش و

ستارگان چشمان دلدارت به صبح رساندن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟

تونبض و تپش عشق را در رگهای دستانت كه هر لحظه شوق در آغوش گرفتن یارش را دارد

و خود را در تنهایی شب میان گریه های سیاهی شب محصور دیدن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟

تو به درون و تفكرات عاشقانه برگشتن و سراپا دردعشق بودن و درمان نداشتن راتاحالا احساس كرده ای


تو تا لحظه ای كه اشك چشمانت خشك نشده گریه كردن و با نگاههای عمیق پر ازحسرت عشق به همه

 جا نگاه كردن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟

تو كسی را كه بیش از همه دوست داری و دستت به آن نمیرسد و بدون حضورش لحظه ای آرام

و قرار نداشتن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟‌

تو محرم اسرار تنهائیت فقط قلم وكاغذ بودن و چشم به سفیدی كاغذ

و اشك قلم دوختن را تا حالا احساس كرده ای ؟؟؟‌

نمی دانم .....

ولی من تمام آنچه كه گفتم با تمام وجودم احساس كرده ام .

 

نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

چرا معین صدایی برای ابدیت است؟!!

  

میلاد

براي روز ميلاد تن من،
نمي خوام پيرهن شادي بپوشي
به رسم عادت ديرينه حتي،
برايم جام سرمستي بنوشي
براي روز ميلادم اگر تو،
به فکر هديه اي ارزنده هستي
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستي
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من

نمي خوام از گلهاي سرخابي،
برايم تاج خوشبختي بياري
به ارزشهاي ايثار محبت،
به پايم اشک خوشحالي بباري
بذار از داغي دستهاي تنها،
بگيره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببيني آتش و خاکستر من
اي تنها نياز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پيرهني رنگ محبت،
اگه خواستي بيايي ديدن من
که من بي تو نه آغازم نه پايان،
تويي آغاز روز بودن من
نذار پايان اين احساس شيرين،
بشه بي تو غم فرسودن من

 سایت طرفداران معین
 
 
 
 
برای دیدن  متن های کامل برخی از آلبوم های استاد معین به ادامه مطالب بروید

:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

 

 

 

جفا مکن که جفا.رسم دلربایی نیست

          

                                                        جدا مشو.که مرا طاقت جدایی نیست             

 

 

 

                    ** بیوگرافی کامل آثار و شناسنامه ی کاری استاد  * * 

 

 ۱- زندگی نامه معین


معین در سال ۱۳۳۰ در شهرستان نجف آباد واقع در استان اصفهان در خانواده ای


کاملا مذهبی و از نظر مالی در سطح متوسط و پر جمعیت به دنیا آمد. او در دوران

 
نوجوانی و جوانی قرآن را با صوت و اشعار و غزلیات شعرای بزرگ را با لحنی زیبا


میخواند. وی در سن ۱۸ سالگی با یادگیری ساز تار با نتها و گوشه های موسیقی و


آوازی آشنا شد. او در همان دوران با دوستان خود در مجالس شادمانی برنامه های


بسیاری در شهر خود و دیگر شهرهای استان اصفهان اجرا میکرد.

 
۲. زندگی حرفه ای


معین در سن ۲۰ سالگی در اصفهان به خاطر استعداد و صدای زیبای خود توانست با


اساتیدی همچون تاج اصفهانی و حسن کسائی آشنا شود و در کلاس های آواز و موسیقی

 
ایشان شرکت کند. معین در سالهای پیش از انقلاب اسلامی در ایران( از سال ۵۵ تا


۵۸ ) به طور مداوم هر شب در هتل عباسی و هزارویک شب اصفهان برنامه اجرا


میکرد. او به خاطر همین کار توانست با افراد بیشتری در زمینه موسیقی و آواز


آشنا شود....

 

وی در خزان ۱۳۵۹ با آهنگ زیبای  به برگ گل نوشتم من (یکی را دوست می دارم) که به پیشنهاد

 

استاد منوچهر چشم آذر بود وارد دنیا ی حرفه ای ها شد .


جالب اینکه زنده یاد هایده و ستار نیز این آهنگ را بعد ها خواندند و معین تا سال ۱۳۶۲ یعنی زمانی که

 

 وارد لس آنجلس شد این مو ضوع را نمی دانست . 

 

در تابستان سال ۱۹۸۱ ( ۱۳۶۲) همکاری خود را با شرکت ترانه و آقای وارتان آوانسیان آغاز نموده و آلبوم

 

" گل های غربـــت شماره ی ۲ " را به همراه خانم هایده اجـرا کرد که به عنوان پر فروش ترین آلبوم

 

ایرانی همان سال نیز برگزیده شد .آلبوم مسافر نام دیگر این آلبوم می باشد!


 همچنین البوم کعبه را درسال 1362 از طریق شرکت ترانه با 7 ترانه و3 ویا 4 موزیک ویدیو :

 

وقتی سرت روشونمه – کعبه – دعای شب به عاشقتن هنر ارائه داد .

 

و در سال ۱۳۶۴ (۱۹۸۵) آلبوم "مست " را با همکاری شرکت پارس ویدیو و با ۷ ترانه خاطره انگیز

 

 ( از جمله مست . آره خودم فداتم و ... ) به بازار عرضه کرد .

او همکاری خود را با پارس ویدیو ادامه داد و آلبوم پریچهر را با مو سیقی هایی از بیژن مرتضوی به جامعه

 

 ایرانیا ن عرضه کرد .

 

در اوایل سال ۱۹۸۶ ( بهار ۱۳۶۵ ) آلبوم " بی بی گل " را با شرکت ترانه کار کرد .


در همین مواقع و پس از اجرایی که با ابی در همان سال داشت ( تابستان ۱۳۶۵ ) و بسیار مورد استقبال

 

قرار گرفت اتفاقی بد برایش رخ داد .


معین پس از یکی از اجراهایش دچار چشم درد وحشتناک شد و پزشکان به او اعلام کردند که نباید زیاد

 

 ترانه اجرا کند و یک  سال به او استراحت دادند .

او دقیقا یک  سال بعد ( مرداد ۱۳۶۶ ) آلبوم سفر را به بازار عرضه کرد . قرارداد این آلبوم با شرکت های

 

 پارس ویدیو و ترانه بسته شد . این آلبوم ۱۱ ترانه داشت ( از جمله سفر . من از راه اومدم . سفره و ... )

 

از طرفی آلبوم آرزو در همین سال !!!  "1987"

او اولین همکاری هنری اش در موزیک ویدیو سازی را با کوجی زادوری با آهنگ من از راه اومدم آغاز کرد

 
که در زمان خود یکی از زیباترین ها بود ( هنوز هم هست . )

در تیر ماه آلبوم "صبحت بخیر عـــزیزم " را با شرکت ترانه کار کرد که باز هم پرفروش ترین آلبوم زمان خود

 

شد . موزیک ویدیو این آهنگ بسیار زیباست ادامه سال ۱۳۶۸ به اجرای کنسرت گذشت .


سال ۱۳۶۹ :

 

شاید بی شک میتوان گفت بهترین سال هنری معین سال ۱۳۶۹ بود . او در خرداد آلبوم

 
"به تو می اندیشم " را با پارس ویدیو کار کرد .

 
سپس آلبوم اصفهان را با آن ترانه های ماندگار در کنار خانم فایزه به بازار عرضه کرد .

 

 

سال ۱۳۶۸ و ۱۳۶۹ دو سال طلایی برای معین بودند .


سال ۱۳۶۸: در این سال معین در شوی تلویزیونی " جام جم " برای اولین بار شرکت کرد .


در اردیبهشت ماه به عشقش رسید و ازدواج کرد. با استناد به بعضی ماخذ ظاهرا همسر اولی استاد

 

 اسپانیایی ویا ایرانی بزرگ شده در اسپانیا ! بود.

  

 واولین و موفق ترین کنسرت معین در سالن آمفی تئاتر لوس آنجلس بود که اون زمان سال ۷۲ - ۷۱زیر

 

 بارون شدید ۶ هزار نفر به سالن اومده بودن. از معین پرسیدن سخت ترین آهنگی که تا به حال اجرا کردی

 

چی بود . معین گفت : آهنگ هم قسم ... عزیز هم قسم مگر ... که مرگ من تو را دگر ... ز قلب من جدا

 

کند ... به این دلیل که 6 بار اونو اجرا کردم . یکبار ضبط خراب شد ... یکبار آهنگ خراب شد ... یکبار خارج از

 

 نت اجرا شد .

"سکّه " هدیه نوروزی معین برای نوروز ۱۳۷۰ بود سالی که باز هم برای معین خاطره انگیز است

 

دهه ی 70 دهه ای بود که استاد سبکش را به یکباره ازپاپ سنتی به پاپ تغییر داد وآن دوران که هنرمندان

 

کمتر پاپ می خواند ند ویا اگر هم می خواندند از ترانه های سست وسبک استفاده می نمودند معین

 

همچنان با ترانه های متین و زیبایی چون حیران ونیرنگ  در آلبوم نماز ویا ترانه ی تمنا و نیاز از آلبوم تولد

 

عشق  به همه ثابت نمود که در پاپ نیز همچنان حرفی برای گفتن دارد!

 

در این دهه  آلبوم هوس را نیز از طریق شرکت ترانه با ترانه های هوس – لیلی ومجنون – دلم گرفت – سفـره و ترانه پنجره  در سال 1371 به بازار ارائه داد که بازهم رکورد شکن عصر ترانه بود!

 

آلبوم های تولد عشق در سال 1373 و پنجره در سال 1375 بعنوان آخرین همکاری  استاد با شرکت ترانه

 

 بحساب می آمد تا اینکه در سال 1376 یا سال 75 بود که استاد با ارائه ی البوم نماز با شرکت کلتکس

 

 همراه شد.

 

همچنان قرار داد آلبوم های معما سال 76 و پرواز سال 78 و لحظه ها در سال 1381 را با این شرکت با

 

 مدیریت مهرداد پاکروان بست .

 

هر چند که انتخاب زیباترین  موزیک ویدیوی این دوره مشکل است ولی به نظر من گناه از آلبوم پنجره بهترین

 

 ویدیوی این دوره مخصوصا دوره ی پایانی همکاری استاد با شرکت ترانه می باشد!

 

به هر حال بعلت اتفاقاتی که در 5 سال آخیر در زندگی استاد افتاد مخصوصا جدا شدن از همسر دومش

 

ونیز درگذشت مادرش آلبوم آخرش تحت عنوان طلوع را با سبکی جدید با اجراهای متفاوت وظریفی

 

 که تا بحال کمتر از معین شنیده شده بود ویا حتی شنیده نشده بود چون جدایی و وقتی تو با من

 

 نیستی و ای دریغ یا ترانه ای چون طلوع که واقعا طلوعیست در موسیقی ما وهمچنان معین ثابت کرد که

 

 صدایش همچنان جاودانه است *

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

رسم عجیبی ست

دو قناری را در قفس اسیر می کنند

تا بخوانند

یکی از قناریها که تاب اسارت ندارد

و به شوق پرواز ، جان می دهد

و قناری دیگر ...

از غصه ی جفتش دق می کند

هر دو می میرند

با هم پرواز می کنند

 

 

نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|

 

 

 

   زندگی هر چه پر از غم باشد ـ عاقبت شیرین است

زندگی هر چه که شیرین باشد ـ عاقبت غرق غم است

در گذرگاه زمان تلخ و شیرین به هم آمیخته است

ساقی از روز ازل در ساغر می غم ریخته است

من دعا می کنم امشب ساقی

از برای تو می ناب به جام افزاید

ساغری پر شده از عشق به کامت ریزد

من همان  باده ی آلوده به غم می نوشم

باده و خون جگر همره هم می نوشم

من به لبخند تو ای راحت جان می نازم

من به شادی تو ای راحت دل می کوشم

خون دل می خورم و خاموشم

ماه من غصه نخور ـ زندگی چون باغی است

که در او سنگ و گل و خار همه همراه همند

ای گل سرخ من ای مایه نازـ تو گلی من خارم

هر چه باشد گل خود را هر دم خوب نگه می دارم

آرزوی دل من شادی توست ـ دل من عاشق آزادی توست

ای گل لاله  رخ ای مایه آرام دلم ـ من فدای تو شوم

چشم من دوخته بر صورت توست گل من مست بخند

تو خودت می دانی که اگر شوق کنی می شکفم

تو اگر خنده کنی می بالم ـ من به خندیدن تو می نازم

نکند بغض کنی می شکنم ،نکند گریه کنی می خشکم

من فدای تو شوم تو اگر گریه کنی  میمیرم

من به هر حال دلم همره توست ـ دل من را نشکن

ای گل ناز من و باغ دلم ـ نوشخندی کن و مستانه بخند

چهره بنما و به این خواب زمستانه بخند

عاقبت در این باغ هر چه غم هست نصیب من باد

جام لبریز ز شوق و مستی ـ جام سرشار ز شعر و شادی

همگی قسمت تو ـ همه تقدیم تو باد

من فدای تو شوم ـ جان من غصه نخور ـ گل من مست بخند

 

 


نوشته شده در ساعت توسط رضا یزدانی|



Design By : ShabGozar.com

امكانات سايت